✿رفیق نابم خدا✿
بسم الله الرحمن الرحیم .أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
نويسندگان

[تصویر:  66567695720108466329.jpg]

دوستان عزیز لطفا بعد از نظر دادن از وبلاگ خارج شوید ❤❤

❤امیدوارم بتونم گوشه چشمی به شما دوستان عزیز و بی بی دو عالم خدمت کنم ❤

                                            ☂آمین☂

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com   در ضمن اگر مطلب یا عکس و یا فیلم خواستید مذهبی علمی و فرهنگی فرقی نداره بگید براتون بذارم.(◕‿-)

باتشکر حنانه حسنی ساطحی

[ ۱٤٠٠/٥/٢٩ ] [ ٤:٠٥ ‎ق.ظ ] [ حنانه حسنی ساطحی ]

[ ۱۳٩٥/۱۱/٢۳ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ حنانه حسنی ساطحی ]

 

خیلی ها می پرسن:
"کی گفته محجبه ها فرشته اند؟؟!

امیرالمومنین علی علیه السلام :
◄ همانا عفیف و پاکدامن،فرشته ای ازفرشته هاست.

*حکمت 476 نهج البلاغه

[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٦ ] [ ٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ حنانه حسنی ساطحی ]

حق الناس




 

فرشته ی بازرس با دقت آخرین برگه این فصل را هم نگاه می کند بعد مهری روی پرونده می زند.
از اضطراب قلبش دارد کنده می شود.همین که فرشته مهر را بر می دارد از خوشحالی فریاد می زند:
قبول!!...
فقط یک ایستگاه دیگر مانده تا به بهشت برسد:ایستگاه حق الناس!
کم کم دارد دروازه های بهشت را میبیند،پشت سرش را نگاه می کند.
عده ایی در صف های مختلفی ایستاده اند،عده ای که نماز هایشان درست نبوده در صف نماز عده ای در صف زکات...یادش می آید خودش هم به خاطر اینکه بعضی از نمازهایش در دنیا درست نبوده مدت زیادی در صف نماز معطل شده بود و اگر لطف خدا شامل حالش نمی شد معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارش بود...
مامور بازرسی به پرونده ی حق الناس، او را به بالاترین نقطه می برد.از آن جا همه او را میبیند.
بعد فرشته با صدایی بلند می گوید:
هر کس بر گردن این مرد حقی دارد بیاید و حقش را بگیرد.او که خودش را در میان بهشت میدید اکنون میان جمعیت انبوهی ازمردم گرفتار شده است!
مردم یکی یکی می آیند و حرفشان را می زنند...
پیرمرد گفت:من همسایه ات بودم و به خاطر اینکه موقع حرف زدن زبانم می گرفت مسخره ام می کردی؟
دوستش گفت:همکلاسی بودیم و توچون زورت از من بیشتر بود یک سیلی محکم به من زدی؟
زنی گفت:یادته میوه فروش بودی و میوه های خراب را زیر جعبه گذاشتی و سالم هارا روی جعبه؟
مردی گفت:به من تهمت زدی و گفتی از تو دزدی کردم؟
کودکی گفت:مافوتبال بازی می کردیم و توپمان درحیاط تو افتادو توپمان را پاره کردی؟توپم را بده
دختری گفت:یادت هست به من تهمت ناروا زدی درحالی که زن عفیفی بودم؟
مردی گفت:یادت هست که بهت رشوه ندادم و برای همین وامم را راه نینداختی؟
اکنون من از تو ناراضی ام و نمی گذارم به بهشت بروی.
با التماس از مامور رسیدگی به پرونده می گوید:یک کاری بکن،من هیچ کاری نمیتوانم بکنم.
مامور می گوید:باید جوری رضایتشان را جلب کنی.
او که جز نماز و کارهای نیکش چیز دیگری همراه ندارد مجبور می شود تعدادی از نماز هایش را به نفر اول بدهد و تعدادی از روزه هارا به نفرات بعدی...تعدادی از کار های خوب را به نفر بعد
پس از مدتی تمام کارهای نیکش تمام شده است و مجبور میشود تعدادی از گناهان نفرات بعدی را بگیرد و در پرونده اش بگذارد.
انگار همه چیز دور سرش میچرخد...دیگر دروازه های بهشت را نمی بیند.آتش جهنم را میبیند.. فریادی بلند می کشد و ناگهان...


پی نوشته:کمی مراقب کارهایمان باشیم
!

 

 

[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٦ ] [ ٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ حنانه حسنی ساطحی ]


ابرو های کشیده ای دارم


چِشمهآیم را بدون آرایش می ستایم

بینی ام همین گونه به صورتم می آید

لب هایم زیباتر از لبخند گل است

شالم را بسیار زیبا می بندم

کلیپس را بالای سرم نمی بندم


ناخن هایم را بلند می کنم

عشوه را خوب بلدم،اما برای هر کسی خرجش نمی کنم

مانتو هایم زیباست ولی آب نمی رود اما...

در این شهر،پسری که قرار است مهندس بشود از روزی که با او بگردد معتآد میشود
!

شهری که درآن زنان حکم مگس های فرآوان را دارندوبه قول یک عده،این زنان هستندکه مردان راتور میکنند!

این شهر میگوید زن برای کار در شرکت خصوصی باید بدحجاب باشد!

شَهری که میگوید بآزیگر جلوی دوربین مثبت بآشد و در پشت دوربین، اصلا مُهم نیست!

شهری که میگوید گوشهآی خود را مثل موش بیرون بیاندازید تا خوشگل شوید!

شهری که مردمش فکر می کنند هرقدر بیشتر آرایش کنند فهمیده تر هستند!

با اینکه هیچ مقدار از آرایش نمی توآند شخصیت زشت را بپوشآند!!

شهری که در آن دخترآن از ترس تمسخُر و اهآنت نمی توآنند در مهمآنی ها باحجآب باشند!

شهری که دود قلیآن و سیگار زنان از مردان لات هم بیشتر شده است!

وآی...لعنت به این شَهر


امروز من ژاندآرک ایرانم......فریآدم از کل فرآنسه هم بُلند تر است!

کور شود ،هرآنکس که نمی تواند ببیند

زیبایی بی نظیر در حجاب را...

حجاب،چادری

[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٦ ] [ ٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ حنانه حسنی ساطحی ]

 

[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٥ ] [ ۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ حنانه حسنی ساطحی ]

چادر
مگر این معشوقه دلبری می داند؟

بقیه شعر در ادامه مطلب ....


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٥ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حنانه حسنی ساطحی ]

[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٠ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حنانه حسنی ساطحی ]
[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٠ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حنانه حسنی ساطحی ]
[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٠ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حنانه حسنی ساطحی ]
[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٠ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ حنانه حسنی ساطحی ]

نتیجه تصویری برای عکس تمام شهدای مدافع حرم

[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٠ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ حنانه حسنی ساطحی ]

تصاویری که خواهید دید مردانی هستند اهل شمال که برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) از دیار خویش هجرت کردند و در منطقه خان طومان سوریه حین مبارزه با تروریست‌های تکفیری به شهادت رسیدند.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٠ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ حنانه حسنی ساطحی ]

دو رزمنده فاطمیون پر کشیدند

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیها «اختر محمدشرفی» ‏‎از تیپ سرافراز فاطمیون، در راه دفاع ازحرم عقیله بنی هاشم به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
 
 دو رزمنده فاطمیون پر کشیدند

همچنین مدافع حرم «محمد فیضی» ‏‎از این تیپ نیز به شهادت رسید.

[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٠ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ حنانه حسنی ساطحی ]

لب‌های امیر همیشه می‌خندید

گروه جهاد و مقاومت مشرق - لب‌های امیر همیشه می‌خندید. از همان بچگی همین‌طور بود. گاهی که به رفتارش دقیق می‌شدم، متوجه می‌شدم چقدر با خواهر و برادرهایش فرق دارد. مهربانی و عاطفه امیر، طور خاصی بود. محبتش آن‌قدر خالصانه و بی‌دریغ بود که دل آدم را قرص می‌کرد. مودب بود. هیچ‌وقت نشد پرخاش کند. احترامش به من و حاجی که دیگر جای خود داشت.

 
لب‌های امیر همیشه می‌خندید 

سیزده سالش بود که بدون این که به او بگوییم، خودش نماز خواندن را شروع کرد. یک روز آمد سراغم و گفت: مامان، می‌شه یه جانماز به من بدی که فقط واسه خودم باشه. فقط خودم با اون نماز بخونم و بقیه به‌اش دست نزنن؟ امیر کمی وسواس داشت و به تمیزی وسایلی که استفاده می‌کرد حساس بود. مهر و جانمازش که دیگر جای خود داشت.

یک سجاده دادم به‌اش. ما این سجاده را فقط موقع نماز خواندن امیر به چشم می‌دیدیم. بعد از نماز می‌گذاشت داخل کشوی وسایلش. همه را هم مدیون کرده بود که به آن دست نزنیم. ما هم تحت هیچ شرایطی جرات دست زدن به مهر و جانماز امیر را نداشتیم.

ملافة بالش امیر را هر چهار یا پنج روز یک‌بار باید می‌شستم. پنج روزش می‌شد شش روز، یکی از پیراهن‌های تمیزش را می‌پیچید دور بالش و روی آن می‌خوابید. همیشه تمیز و اتو کرده بود. نه این که زیاد لباس بخرد، همان لباس‌هایش را به بهترین نحو استفاه می‌کرد...

[ ۱۳٩٥/۱۱/٩ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ حنانه حسنی ساطحی ]